عبد الجليل قزوينى رازى
376
نقض ( بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض ) ( فارسى )
كرده است و پيشتر ازين « 1 » سادات را خود عبد الملك و هشام و وليد و يزيد كشتند كه مروانىاند تا داند كه ندانسته است كه آخرين خليفهء ايشان عمر بن عبد العزيز بوده است « 2 » ، و اوّلين خليفهء عباسيّان بلعبّاس سفّاح ، و عدد اسامى همهء خلفا و القاب ايشان ما در كتاب « البراهين فى امامة أمير المؤمنين » بيان كردهايم در تاريخ سنهء سبع و ثلاثين و خمسمائه . و اما آنچه گفته است كه : « ايشان بغرور روافض مغرور شدندى » بايست كه نشوند كه كامل و عاقل و بالغ و عالم و فاضل بودند ، و گر زيد بن على عليه السّلام ندانست كه اوّلين بود بعد از وى دگران بايست كه به دو اعتبار گيرند و السّعيد من وعظ بغيره « 3 » پس اين غرامت و ملامت مگر بديشان عايدتر باشد كه برافضيان كوفه ، و گر مصنّف اين فصل براى بدعهدى روافض آورده است كه با زيد على وفا نكردند ، راست مىگويد و بر مجلس سامى انتقالى پوشيده نباشد و در تواريخ خوانده باشد و نوشته كه دير است تا مردم بدعهد در جهانند و مردم را مغرور مىگردانند و در فتنه و آفت مىنهند چنان كه طلحه و زبير كه از بزرگان مهاجرند و مختارند در امامت « 4 » روز بيعت شورى با آن درجات رفيع نديدى كه چه كردند . . . ! بيامدند و بحيلت و افسون امّ المؤمنين را كه جفت پاكيزهء رسول بود و دختر بو بكر صدّيق بود فراآب كردند كه : بيا تا خون عثمان طلب كنيم كه او را على بو طالب فرمود
--> ( 1 ) - كذا فى النسخ و ظاهرا « بيشتر اين » . ( 2 ) - اين عبارت مخدوش است زيرا عمر بن عبد العزيز نفر هشتم از چهارده خليفهء بنى اميه و بنى مروان است و آخرين آنان مروان بن محمد ملقب بحمار است و گويا « عمر بن عبد العزيز » اشتباها بجاى « مروان حمار » يا « مروان بن محمد » ضبط شده است و اللّه العالم . ( 3 ) - حديث بسيار بسيار معروف نبوى و علويست كه در صحيح مسلم و سنن ابن ماجه و غير آنها از كتب عامه از پيغمبر خاتم ( ص ) ، و در نهج البلاغه و ساير كتب معتبرهء شيعه از امير المؤمنين ( ع ) نقل شده است ، و از كثرت شهرت و استعمال جارى مجراى مثل شده حتى ميدانى در مجمع الامثال آن را جزء امثال ذكر كرده و گفته است : « قيل : أوّل من قال ذلك مرثد بن سعيد ( تا آخر كلام او ) » . ( 4 ) - ع ث م ب : « كه از بزرگان مهاجر و انصار اندر امامت » . و گويا مراد آنست كه جزء آن شش نفرند كه ايشان را اصحاب شورى مينامند ، و در اختيار امام بنابر تعيين عمر بن الخطاب مختار و صاحبنظر بودند .